در اوایل مرداد سال 67 و پس از شکست حمله سازمان مجاهدین خلق ایران از مرزهای غربی کشور ، کلیه ملاقاتهای ما قطع و ورود روزنامه ها به بند متوقف گردید . تنها وسیله ارتباطی زندانیان زندان شماره 2 رشت با دنیای خارج ،تلویزیون دولتی و زندانبانان بودند . هم رفتار زندانبانان و هم فضای حاکم بر تلویزیون و بخصوص نمازهای جمعه ای که پخش می شد ، و به نوعی بازتاب دهنده مواضع حاکمیت بود نشانگر تشدید خصومت و کینه توزی نسبت به زندانیان بود . نوعی اضطراب و دلهره بر فضای بند حاکم گشت و همه در بیم و امید بوده و در انتظار تحول شومی در اوضاع بودیم .
در اواسط مرداد بالاخره انتظار بسر رسید و اولین گروه زندانیان احضار و به مکان نامعلومی منتقل شدند . تحلیلها متفاوت بود و هر کسی حدسی می زد . بچه ها را کجا برده اند ؟ نکند به زندان لاهیجان برده اند ؟ به کرج یا تهران چطور ؟ شاید هم به انفرادی منتقل کرده اند ؟ به چه جرمی ؟ به جرم اینکه مجاهدین حمله کرده اند ؟ همه جور آدمی هم در بین شان بود . از افرادی که نه سرپیاز بودند نه ته پیاز تا افرادی که از مهره های اصلی مجاهدین در زندان بودند . از کسانی که تحت فشار شرایط زندان تعادل روانی خود را از دست داده بودند تا کسانی که به جرم طرفداری از راه کارگر در زندان بودند . تحلیلها هر چه که بود هیچکس در مخیله اش هم نمی گنجید که زندانیان را برای اعدام برده اند . بدبینانه ترین تحلیلها هم چنین نبود .
در طی مرداد و شهریور تلخ 67 و در چند مرحله ، احضار زندانیان ادامه داشت . اگر اشتباه نکنم بیش از 200 نفر را به تدریج احضار کردند و بردند که عموما از اعضا و هواداران مجاهدین بودند . آخرین گروهی را که احضار کردند 5 نفر بودند که یکی از آنان ، من بودم . ظاهرا پس از قلع و قمع مجاهدین نوبت نیروهای چپ رسیده بود . آیت الله منتظری در کتاب خاطرات خود در همین رابطه چنین می گوید " بالاخره این جریان گذشت بعد از مدتی یک نامه دیگری از امام گرفتند برای افراد غیرمذهبی که در زندان بودند، در آن زمان حدود پانصد نفر غیرمذهبی و کمونیست در زندان بودند، هدف آنها این بود که با این نامه کلک آنها را هم بکنند و به اصطلاح از شرشان راحت بشوند"
ما را به انفرادی منتقل کردند و چیزی در حدود 45 روز در انفرادی بودیم . باکمال تعجب توزیع روزنامه در انفرادی قطع نشده بود و روزنامه جمهوری اسلامی را توزیع می کردند . طبعا روزنامه ها به نسبت تلویزیون اطلاعات و اخبار بیشتری را پوشش می دادند و ما با مطالعه آن می توانستیم تحلیل واقعی تری از شرایط داشته باشیم . اما شدت و حدت سانسور به حدی بود که کمتر اطلاعی از وضعیت بیرون منتشر می شد .
در روزهای اول هنوز از فاجعه ای که در انتظار ما بود روحم خبر نداشت .پس از چند روز چند نفر آمدند داخل سلول و همانجا از من بازجوئی کردند . فکر میکنم که سرجمع دوبار در 45 روزی که در انفرادی بوده ام بازجوئی شدم .بعدها فهمیدم که آن بازجوئی ها قرار بوده است که تکلیف مرگ و زندگی من را مشخص بکنند .
در یکی از روزها وقتی روزنامه جمهوری اسلامی را آوردند مطلبی توجهم را جلب کرد . آقای رفسنجانی با "سربازان گمنام امام زمان" دیدار کرده بود و در این دیدار گزارشها و شایعات دروغ رسانه های غربی را تکذیب کرده بود .ظاهرا غربی های "دروغگو" مدعی بودند که تعداد زیادی از زندانیان در ایران ، سربه نیست شده اند و حکومت بیرحمانه در حال قلع و قمع مخالفان است . چند بار مطلب را مرور کردم و به فکر فرو رفتم. ( متاسفانه در آرشیو سایت روزنامه جمهوری اسلامی اطلاعات مربوط به آن تاریخ وجود ندارد تا اصل مطلب درج گردد اما مضمون و محتوای آن همین چیزی است که ذکر شده است .)
ملاقاتها را به همین دلیل قطع کرده اند ؟ یعنی همه آن بچه هایی را که برده بودند اعدام کرده اند؟ یعنی ما 5 نفر را برای اعدام کردن آورده اند ؟ یعنی برادرم هادی که پس از هفت سال زندان در اوین و گوهردشت و در آستانه اتمام دوران محکومیتش بود را هم اعدام کرده اند ؟ یاد هادی قلبم را آتش زد و در تنهائی سلول بغضم ترکید .مطمئن بودم هادی را اعدام کرده اند . چرا که متهم به همکاری با مجاهدین بود و یک اقدام به فرار ناکام از اوین را هم ، در کارنامه اش داشت (مادر پیرم تا زمانیکه دو سال پیش فوت کرد هرگز ندانست هادی اش را کجا دفن کرده اندتا طبق اعتقادات خودش فاتحه ای بر سر قبرش بخواند) . تردید نکردم این آقای رفسنجانی است که واقعیت را نمی گوید . و رسانه های غربی واقعیت را بیان کرده اند . بعدها و پس از آزادی از زندان و مطلع شدن از مسائلی که در آن دوره اتفاق افتاد مطمئن شدم من و بسیاری دیگر ، زندگی خود را مدیون همان رسانه های غربی و کسانی چون آیت الله منتظری هستیم که هیچوقت حقیقت را فدای مصلحت نکرد . این از شانس ما بود که آخرین گروه بودیم و بازتاب قضیه در سطح داخلی و بین المللی اجرای اعدام ما را متوقف کرد .
از سال 71 که آزاد شدم تا امروز که این مطلب را می نویسم چند بار به اداره اطلاعات به دلایل مختلف احضار شده و هربار طی بحثهائی که با آنان داشته ام درباره فاجعه سال 67 گفتگو کرده ایم . عمق جنایت رخ داده چنان غیر قابل دفاع و غیرقابل توجیه است که هیچ کدامشان از آن دفاع نکرده اند.
حتی کسانی چون پورمحمدی ، اشراقی ، نیری و رئیسی که عامل اجرائی این کشتار بوده اند و مسئولیت مستقیم داشته اند نیز امروزه ، جرات دفاع از عملکرد خود را ندارند .
بسیاری از رهبران طراز اول کشور در آن دوره نیز ، از خود رفع مسئولیت کرده اند و در تمام این سالها سیاست حکومت ، سکوت و انکار بوده است . شاید بیشتر به این دلیل که پس از فروکش کردن تنش و عصبانیت ، همه فهمیده اند که هیچ توجیحی برای جنایتی که صورت گرفته است وجود ندارد .
اما پس از شکل گیری جنبش سبز و با امکانات ارتباطی جدید ، همچون ماهواره ها و اینترنت ، سیاست سکوت دیگر جواب نمی دهد و دیر یا زود همه مجبور خواهند شد تکلیف خود را مشخص کنند.
به همین دلیل لازم است رهبران جنبش سبز و همه آنانی که مدعی تلاش برای دمکراسی در ایران هستند به صورت واقع بینانه ای با موضوع برخورد کرده و همچون آقای منتظری با شهامت و صراحت موضع خود را مشخص کنند . در همین رابطه اخیرا مطلبی به نقل از آقای موسوی در سایت خودنویس درج شده است که هرچند صراحت لازم را ندارد اما گامی اساسی به پیش است . ایشان در ابتدای صحبت خود که اشاره به کشتار سال ۶۷ دارد می گویند " در ابتدا و پیش از هر سخنی لازم است بر سر یک اصل توافق کنیم، اصلی که به نظر من مورد پذیرش هر انسانی است آن هم این که سیاه، سیاه است و سفید، سفید؛ جنایت را جنایت ببینیم و به دست هرکس که بود محکوم کنیم".
نگارنده و بسیاری از فعالان سیاسی در ایران با تجارب تلخ بعد از انقلاب ، خواهان تشدید خصومت و انتقام جوئی نیستند و با تمام وجود درک کرده اند که خشونت و کشتار و انتقام جوئی راه حل مشکلات کشور نیست و ما را از چرخه خشونت خارج نخواهد کرد . حتی سازمان مجاهدین خلق هم علیرغم تندی و تیزی مواضع شان ، امروزه فهمیده اند مبارزه مسلحانه و ترور و خشونت که زمانی آن را تقدیس می کرده اند در دنیای امروز خریداری ندارد و روی به مبارزه سیاسی آورده اند .
اما دامن زدن به یک گفتگوی ملی در خصوص کشتار 67 و بررسی ابعاد مختلف آن و شرایطی که باعث بروز آن شده است درسهای فراوانی برای همه ما در پی دارد و کمک خواهد کرد درک درست تری از وظایف امروز خود داشته باشیم و به نظر من بهترین یادبود برای همه آن عزیزانی خواهد بود که در فاجعه 67 جان خود را از دست دادند . آقای منتظری یکی از دلایل مهم چنین اتفاقی را چنین بیان می کند " البته باید توجه کنیم که مرحوم امام هم یک انسان جایز الخطا بودند و این اواخر با آن کهولت سن و بیماریهای مختلف به طور کلی از مردم منزوی شده بودند و بعضیها هم هر طور که میخواستند به ایشان گزارش میدادند. اساسا این سیستم اداره کشور که همه قدرت در یک نفر خلاصه شود –هر چند آن فرد با تقواترین افراد باشد- روش صحیحی نیست و منجر به اشتباهات بزرگ میشود." این فقط یکی از درسهای بزرگی است که ملت ایران می تواند از این واقعه بگیرد .
در خاتمه باید بگویم آن چیزی که من ادراک کرده ام فرق زیادی بین حکومتی ها و غیر حکومتی ها وجود ندارد و همه طرفها ، کم و بیش اشتباهات بزرگی را در بعد از انقلاب مرتکب شده اند چرا که همه ما در همین جامعه بزرگ شده و در فضائی تنفس کرده ایم که در بسیاری از موارد خشونت در آن تقدیس شده است . مهم آن است که هر گروه و دسته ای صادقانه با خود و با ملت برخورد کند و با پذیرش اشتباهات و خطاهائی که داشته است راه را برای یک آشتی ملی که هموار کننده سعادت و خوشبختی همه است هموار نماید . کسانی مثل نوری زاد ، تاج زاده با مقاله زیبای "پدر،مادر ما باز هم متهمیم " ، فرخ نگهدار و بسیاری دیگر قدم های اولیه را برداشته اند. و من آرزو می کنم روزی برسد تا مسلمان و غیر مسلمان ، ترک و کرد و بلوچ و عرب و ... مجاهد و فدائی و حزب اللهی و خط امامی و اصلاح طلب و اصولگرا و کومله و دموکرات و سلطنت طلب و ملی مذهبی و ... با کنار گذاشتن خودخواهی ها ، منیتها و کینه های شخصی ، دوش به دوش هم در ساختن ایرانی آباد و سعادتمند همگام شوند .
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند








